تبليغاتX
انسانم آرزوست

انسانم آرزوست

چند روز پیش یکی از دوستام تعریف می کرد که تو یکی از کتابای پائولو کوئیلو خونده که:

 همه ی آدما (بدون استثنا) در یک دوره ای از زندگی شون ،(یا شایدم همیشه) احساس می کنن زندگیشون یه فیلمه که خودشون بازیگر نقش اولش هستن. احساس می کنن که بقیه دارن زندگی اونارو (مثل یه فیلم) نگاه می کنن.

این به خاطر وجود فرشته هاست. همون فرشته های نگهبان. که به زندگی ما نگاه می کنن و تمام کارامونو زیر نظر دارن.

منم قشنگ یادمه که تا ۶ سالگی از همین فکرا می کردم. یه مدت با خودم می گفتم من دیوونه م که این جوری فکر می کنم؟ خجالت می کشیدم به کسی حتی مامانم بگم. می ترسیدم مسخره م کنن. آخرش یه روز به مامانم گفتم. بیچاره اصلا متوجه نشده بود که من چی می گم. همون یه قیافه ی متعجبش کافی بود که من این عادتمو ترک کنم.

شما تا حالا احساس کردید که زندگی تون یه فیلمه و خودتون بازیگر اصلیشید؟ تا کی این فکرا ادامه داشته؟ وقتی که آدم دیگه به این فیلم فکر نمی کنه معنی اش اینه که از اون فرشته ها غافل شده؟

 

+ نوشته شده در سه شنبه چهارم تیر 1387 17:46 توسط مینو |


درباره ی واژه ی مکتوب توضیح بدهید.

کوئلیو: توضیح دادن واژه ی مکتوب دشوار است. سعی می کنم در همان حال که احترام این واژه را حفظ می کنم، ساده اش کنم. به نظر من خدا برای ما سرنوشتی در نظر گرفته. افسانه ی شخصی ما را. چیزی که ما را به خوشبختی می رساند. اما معنی اش این نیست که می خواهیم به سوی مشقت برویم. در این صورت، با تمام این مشکلات، زندگی ما معنادار خواهد بود. اما راه های بسیاری وجود دارند که می توانیم آن ها را برگزینیم، اما سرنوشت ما و افسانه ی شخصی ما نیستند. برای همین است که از رویارویی با نبردی که پیش روی ما، در سرنوشت ما قرار دارد، می ترسیم. و به سوی سرنوشتی می رویم که از آن ما نیست. اما توسط شرایطی دیگر که گمان می کنیم نیرومندتر از ما هستند، بر ما تحمیل می شوند. ممکن است آدم این سرنوشت را انتخاب کند که: آه! من باید از این قانون پیروی کنم، چون در این صورت همه خوشحال می شوند. ما هرگز نمی توانیم همه را خشنود نگهداریم. از لحظه ای که افسانه ی شخصی مان را انتخاب می کنیم، باید به خاطرش بجنگیم. این چیزی است که برای ما "نوشته شده"، ولی می توانیم آن را فراموش کنیم و راهی را انتخاب کنیم که برای ما مکتوب نیست. بدین ترتیب،"مکتوب" سرنوشت ماست. آنچه برای ما رقم خورده. سرنوشت محتوم و حکمی غیر قابل تغییر و از پیش تعیین شده، پدیده ای همواره در حال حرکت است.

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387 21:17 توسط مینو |


از خدا پرسيدم:خدايا چطور مي توان بهتر زندگي کرد؟ خدا جواب داد:گذشته ات را بدون هيچ تاسفي بپذير،با اعتماد زمان حال ات را بگذران و بدون ترس براي آينده آماده شو.ايمان را نگهدار و ترس را به گوشه اي انداز .شک هايت را باور نکن و هيچگاه به باورهايت شک نکن.

زندگي شگفت انگيز است فقط اگر بداني که چطور زندگي کني

از این وب 

+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387 22:20 توسط مینو |


مردی متوجه شد که گوش همسرش سنگین شده و شنوائیش کم شده است. به نظرش رسید که همسرش باید سمعک بگذارد ولی نمیدانست این موضوع را چگونه با او در میان بگذارد. بدین خاطر، نزد دکتر خانوادگیشان رفت و مشکل را با او در میان گذاشت. دکتر گفت برای این که بتوانی دقیقتر به من بگویی که میزان ناشنوایی همسرت چقدر است آزمایش سادهای وجود دارد. این کار را انجام بده و جوابش را به من بگو: «ابتدا در فاصله 4 متری او بایست و با صدای معمولی مطلبی را به او بگو. اگر نشنید همین کار را در فاصله 3 متری تکرار کن. بعد در 2 متری و به همین ترتیب تا بالاخره جواب دهد.» آن شب، همسر آن مرد در آشپزخانه سرگرم تهیه شام بود و خود او در اتاق تلویزیون نشسته بود. مرد به خودش گفت الان فاصله ما حدود 4 متر است. بگذار امتحان کنم. سپس با صدای معمولی از همسرش پرسید: عزیزم شام چی داریم؟ جوابی نشنید. بعد بلند شد و یک متر جلوتر به سمت آشپزخانه رفت و دوباره پرسید: عزیزم شام چی داریم؟ باز هم پاسخی نیامد. باز هم جلوتر رفت و از وسط هال که تقریباً 2 متر با آشپزخانه و همسرش فاصله داشت گفت: عزیزم شام چی داریم؟ باز هم جوابی نشنید. باز هم جلوتر رفت و به در آشپزخانه رسید. سوالش راتکرار کرد و باز هم جوابی نیامد. این بار جلوتر رفت و درست از پشت سر همسرش گفت: عزیزم شام چی داریم؟ زنش گفت: مگه کری؟ برای پنجمین بار میگم: خوراک مرغ!

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387 16:47 توسط مینو |


*برای روز سیزدهم عید*

یک مشت دانه گندم، توی پارچه ای نمناک خیس خوردند.جوانه زدند و سبز شدند.کمی که بالا آمدند دورشان را روبانی قرمز گرفت و همسایه ی سکه و سیب شدند.

بشقاب سبزه آبروی سفره ی هفت سین بود.

دانه های گندم خوشحال بودند و خیال شان پر بود از رقص گندم زار های طلایی.آنها به پایان قصه فکر می کردند. به قرص نانی در سفره و اشتیاق دستی که آن را می چیند. نان شدند بزرگ ترین آرزوی هر دانه ی گندم است.

اما برگ های تقویم تند و تند ورق خورد و سیزدهمین برگ، پایان دانه های گندم بود.

روبان قرمز پاره شد و دستی دانه های گندم را از مزرعه ی کوچکشان جدا کرد. رویای نان و گندم تکه تکه شد. و این آخر قصه بود.

دانه ها دلخور بودند،از قصه ای که خدا برایشان نوشته بود.

پس به خدا گفتند:"این قصه ای نبود که دوستش داشتیم، این قصه نا تمام است و نان ندارد."

خدا گفت:"قصه ی شما کوتاه بود،اما نا تمام نبود.قصه شما، قصه ی جوانه زدن بود و روییدن.قصه ی سبزی،قصه ای که برای فهمیدنش عمری باید زیست.

قصه ی شما،قصه ی زندگی بود و کوتاهی اش،رسالتتان گفتن همین بود."

خدا گفت:"قصه ی شما اگر چه نان نداشت،اما زیبا بود، به زیبایی نان."

از کتاب هر قاصدکی یک پیامبر است*عرفان نظرآهاری*

+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم فروردین 1387 14:32 توسط مینو |


رابطه(از هر نوع که باشد)مانند مشتی شن است که در دستان تو قرار دارد.وقتی آنها را با

دستان باز در دست می گیری شن ها در دستت باقی می مانند.ولی همین که برای حفظ آنها

دست خود را می بندی و محکم فشار می دهی شن ها از میان انگشتانت می ریزند.ممکن است

مقداری از آنها را نگه داری ولی بیشتر آن ها می ریزند.رابطه هم شبیه به همین است در

صورت حفظ آن همراه با احترام قایل شدن آزادی برای دیگران احتمال دارد سالم بماند.ولی اگر

آن را خیلی محکم همراه با احساس مالکیت شدید در دست بگیری رابطه از دست می رود و

محو می شود.

 

خلیل جامیسون.تئوری عیب جویی

از این وبلاگ خوشگل

+ نوشته شده در دوشنبه پنجم فروردین 1387 14:19 توسط مینو |


ماجرای ما مربوط می شه به یه بیمارستان و دو مریض که در یکی از اتاقهای این بیمارستان  بستری هستند و تحت مراقبت های ویژه .

مریض های ما استراحت کامل دارند و حرکتی نباید بکنند فقط یکی از اونها که کنار پنجره هم هست .روزی یکبار و یک ساعت به کمک پرستارها روی تخت می نشینه ....

توی این یک ساعت این مریض روبروی پنجره می نشینه و تمام ماجراهایی که بیرون از پنجره اتفاق می افته را برای مریض دیگر داخل اتاق تعریف می کنه .

-

آره جونم واست بگه که امروز اونور پنجره کنار دریاچه کوچکی که اونجاست همه مردم جمع شدند و دارند حسابی از هوای خوب کنار ساحل لذت می برند بچه ها دارند با ماسه های کنار دریاچه بازی می کنند و یه چند نفری هم با قایق دارند تو دریاچه گشت می زنند .

این گوشه ای از تعریف های مریض اول بود که کنار پنجره است.

 

این ساعت یه ساعت خاصی برای هر دو مریض بود و در طول روز آرزو می کردند که هرچه سریعتر این ساعت برسه .

ساعتهای دیگر روز بین این دومریض به بحث درمورد اتفاقات بیرون از پنجره می افتاد .

 

بعد از چند ماه مریض کنار پنجره فوت می کنه و دیگر کسی نیست که از بیرون از پنجره خبری بده

با اصرار مریض دیگر پرستارها اونو به تخت کنار پنجره می برند ودر یکی از شبها مریض ما با تلاش زیاد خودشو از روی تخت بلند می کنه تا بیرون رو ببینه

اما وقتی بلند می شه و بیرون را می بینه چیزی جز یک دیوار قدیمی و کهنه نمی بینه .........

 

 

 

شما برای امید دادن به دوستانتان چه می کنید......!!!!؟؟؟؟؟؟

از این وبلاگ خوشگل

+ نوشته شده در جمعه دوم فروردین 1387 15:10 توسط مینو |


ساکت و ساده و سبک بود. قاصدکی که داشت می رفت. فرشته ای به او رسید و چیزی گفت. قاصدک بی تاب شد و هزار بار چرخید و چرخید. قاصدک رو به فرشته کرد و گفت: "اما شانه های من ظریف است. زیر بار این خبر می شکند.من نازک تر از آنم که پیامی این چنین بزرگ را با خود ببرم."

فرشته گفت:"درست است. آن چه تو باید بر دوش بکشی نا ممکن است و سنگین.حتی برای کوه. اما تو می توانی زیرا قرار است بی قرار باشی."

فرشته گفت:"فراموش نکن. نام تو قاصدک است و هر قاصدکی یک پیامبر ."

آن وقت فرشته خبر را به قاصدک داد و رفت و قاصدک ماند و خبری دشوار که بوی ازل و نابودی می داد.

حالا هزاران سال است که قاصد می رود. می چرخد و می رود. می رقصد و می رود و همه می دانند که او با خود خبری دارد.

دیروز قاصدکی به حوالی پنجره ات آمده بود خبری آورده بود و تا یادت رفته بود که هر قاصدکی یک پیامبر است. پنجره بسته بود. تو نشنیدی و او رد شد.

اما اگر باز هم قاصدکی را دیدی دیگر نگذار که بی خبر بگذارد و برود. از او بپرس چه بود آن خبری که روزی فرشته ای به او گفت و او این همه بی قرار شد.

عرفان نظرآهاری 

+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم اسفند 1386 13:7 توسط مینو |


 يه دختر كوري تو اين دنياي نامرد زندگي ميكرد .اين دختره يه دوست پسري داشت كه عاشقه اون بود.دختره هميشه مي گفت اگه من چشمامو داشتم و بينا بودم هميشه با اون مي موندم .

يه روز يكي پيدا شد كه به اون دختر چشماشو بده. به دختر چشماشو داد و  وقتي كه دختره بينا شد ديد كه دوست پسرش كوره.

 بهش گفت من ديگه تو رو نمي خوام برو. پسره با ناراحتي رفت و يه لبخند تلخ بهش زد و گفت :مراقب چشماي من باش........

+ نوشته شده در جمعه سوم اسفند 1386 19:16 توسط مینو |


يک نفر دلش شکسته بود
توي ايستگاه استجابت دعا
منتظر نشسته بود
منتتظر،ولي دعاي او 
دير کرده بود 
او خبر نداشت که دعاي کوچکش
توي چار راه آسمان
پشت يک چراغ قرمز شلوغ...
او نشست و باز هم نشست
روزها يکي يکي
از کنار او گذشت
روي هيچ چيز و هيچ جا
از دعاي او اثر نبود
هيچ کس
از مسير رفت و آمد دعاي او
با خبر نبود

با خودش فکر کرد
پس دعاي من کجاست؟
او چرا نمي رسد؟
شايد اين دعا
راه را اشتباه رفته است!
پس بلند شد
رفت تا به آن دعا
راه را نشان دهد
رفت تا که پيش از آمدن براي او
دست دوستي تکان دهد
رفت
پس چراغ چار راه آسمان سبز شد
رفت و با صداي رفتنش
کوچه هاي خاکي زمين
جاده هاي کهکشان
سبز شد

او از اين طرف، دعا از آن طرف
در ميان راه
باهم آن دو رو به رو شدند
دست توي دست هم گذاشتند
از صميم قلب گرم گفت و گو شدند
واي که چقدر حرف داشتند

برفها
کم کم آب مي شود
شب
ذره ذره آفتاب مي شود
و دعاي هر کسي
رفته رفته توي راه
مستجاب مي شود

عرفان نظرآهاري

از این وبلاگ خوشگل

+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم بهمن 1386 23:10 توسط مینو |


X

صدفی به صدف همسایه گفت: درد شدیدی دارم. چیزی سنگین و گرد در درونم رنجم می دهد.
صدف دیگر با تفرعن و حالتی حق به جانب جواب داد: آسمان و دریا را سپاس می گویم. من دردی در درون خویش ندارم و در درون و بیرون حالم خوب است و سلامتم.
در همان زمان خرچنگی از آن حوالی عبور می کرد. حرف های آنها را شنید و به صدفی که هم در درون و هم در بیرون خوب و سلامت بود گفت: بله. تو سالم و سلامتی. اما دردی که همسایه ات را رنج می دهد مرواریدی است به غایت زیبا.
جبران خلیل جبران


Home
Email
Night Skin

Archives

تیر 1387

خرداد 1387

اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
مهر 1386



Links

تو هم مروارید دریا باش
شب بارانی
غریبی بد دردیست
جلوه گاه عشق
کج منقار
دختر ته تغاری
آرزوی مرگ در سینه دارم...
my immortal
جادوی سیاه
نشانی از زیباترین ها
دانلود و دنیای بوت های جدید یاهو 8
دخترک کبریت فروش
جای پای خدا
چهار اثر از فلورانس اسکاول شین
روشن ترین خاموش
افق کور
silent invation
placebo
قالب های نایت اسکین


    تعداد بازديدها: