|
آن که هیچ نمی داند، به چیزی عشق نمی ورزد. آنکه از عهده ی هیچ کاری بر نمی آید، هیچ نمی فهمد. آنکه هیچ نمی فهمد بی ارزش است. ولی آنکه می فهمد بی گمان عشق می ورزد، مشاهده می کند، می بیند... هرچه بیشتر دانش آدمی در چیزی ذاتی باشد، عشق بدان بزرگتر است... هر که فکر کند همه ی میوه ها در همان وقت می رسند که توت فرنگی، از انگور چیزی نمی داند. پاراسلسوس + نوشته شده در جمعه سوم مهر 1388 19:10 توسط مینو |
کشاورزی الاغ پیری داشت که یه روز الاغش اتفاقی میفته تو ی یک چاه بدون آب . کشاورز هر چه سعی کرد نتونست الاغ رو از تو چاه بیرون بیاره . برای اینکه حیوون بیچاره زیاد زجر نکشه کشاورز و مردم روستا تصمیم گرفتن چاه رو با روستایی ها همینطور به زنده به گور کردن الاغ بیچاره ادامه دادند و الاغ هم همینطور به بالا اومدن ادامه داد تا اینکه به لبه ی چاه رسید و بیرون اومد . مشکلات زندگی مثل تلی از خاک بر سر ما میریزند و ما مثل همیشه دو اتنخاب داریم . + نوشته شده در چهارشنبه هفتم اسفند 1387 18:57 توسط مینو |
هر روز صبح در آفريقا وقتي خورشيد طلوع مي کند يک غرال شروع به دويدن ميکند و مي داند سرعتش بايد از يک شير بيشتر باشد تا کشته نشود هر روز صبح در آفريقا وقتي خورشيد طلوع مي کند يک شير شروع به دويدن مي کند و مي داند که بايد سريع تر از آن غزال بدود تا از گرسنگي نمي رد مهم نيست غزال هستي يا شير با طلوع خورشيد دويدن را آغاز کن. + نوشته شده در دوشنبه پانزدهم مهر 1387 20:10 توسط مینو |
لئوناردو داوينچی موقع کشيدن تابلو "شام آخر", دچار مشکل بزرگی شد: می بايست "نيکی" را به شکل عيسی" و "بدی" را به شکل "يهودا" يکی از ياران عيسی که هنگام شام تصميم گرفت به او خيانت کند, تصوير می کرد. کار را نيمه تمام رها کرد تا مدل های آرمانی اش را پيدا کند. روزی دريک مراسم همسرايی, تصوير کامل مسيح را در چهرة يکی از جوانان همسرا يافت. جوان را به کارگاهش دعوت کرد و از چهره اش اتودها و طرح هايی برداشت.سه سال گذشت. تابلو شام آخر تقريباً تمام شده بود ؛ اما داوينچی هنوز برای يهودا مدل مناسبی پيدا نکرده بود. کاردينال مسئول کليسا کم کم به او فشار می آورد که نقاشی ديواری را زودتر تمام کند. نقاش پس از روزها جست و جو , جوان شکسته و ژنده پوش مستی را در جوی آبی يافت. به زحمت از دستيارانش خواست او را تا کليسا بياورند , چون ديگر فرصتی برای طرح برداشتن از او نداشت. گدا را که درست نمی فهميد چه خبر است به کليسا آوردند, دستياران سرپا نگه اش داشتند و در همان وضع داوينچی از خطوط بی تقوايی, گناه و خودپرستی که به خوبی بر آن چهره نقش بسته بودند, نسخه برداری کرد. وقتی کارش تمام شد گدا, که ديگر مستی کمی از سرش پريده بود, چشمهايش را باز کرد و نقاشی پيش رويش را ديد, و با آميزه ای از شگفتی و اندوه گفت: "من اين تابلو را قبلاً ديده ام!" داوينچی شگفت زده پرسيد: کی؟! گدا گفت: سه سال قبل, پيش از آنکه همه چيزم را از دست بدهم. موقعی که در يک گروه همسرايی آواز می خواندم , زندگی پراز روًيايی داشتم, هنرمندی از من دعوت کرد تا مدل نقاشی چهرة عيسی بشوم!." ”می توان گفت: نيکی و بدی دو روي يك سكه هستند ؛ همه چيز به اين بسته است که هر کدام کی سر راه انسان قرار بگيرند.” می دونم قدیمی بود. ولی من خیلی دوسش دارم + نوشته شده در شنبه نوزدهم مرداد 1387 18:40 توسط مینو |
چند روز پیش یکی از دوستام تعریف می کرد که تو یکی از کتابای پائولو کوئیلو خونده که: همه ی آدما (بدون استثنا) در یک دوره ای از زندگی شون ،(یا شایدم همیشه) احساس می کنن زندگیشون یه فیلمه که خودشون بازیگر نقش اولش هستن. احساس می کنن که بقیه دارن زندگی اونارو (مثل یه فیلم) نگاه می کنن. این به خاطر وجود فرشته هاست. همون فرشته های نگهبان. که به زندگی ما نگاه می کنن و تمام کارامونو زیر نظر دارن. منم قشنگ یادمه که تا ۶ سالگی از همین فکرا می کردم. یه مدت با خودم می گفتم من دیوونه م که این جوری فکر می کنم؟ خجالت می کشیدم به کسی حتی مامانم بگم. می ترسیدم مسخره م کنن. آخرش یه روز به مامانم گفتم. بیچاره اصلا متوجه نشده بود که من چی می گم. همون یه قیافه ی متعجبش کافی بود که من این عادتمو ترک کنم. شما تا حالا احساس کردید که زندگی تون یه فیلمه و خودتون بازیگر اصلیشید؟ تا کی این فکرا ادامه داشته؟ وقتی که آدم دیگه به این فیلم فکر نمی کنه معنی اش اینه که از اون فرشته ها غافل شده؟
+ نوشته شده در سه شنبه چهارم تیر 1387 17:46 توسط مینو |
درباره ی واژه ی مکتوب توضیح بدهید. کوئلیو: توضیح دادن واژه ی مکتوب دشوار است. سعی می کنم در همان حال که احترام این واژه را حفظ می کنم، ساده اش کنم. به نظر من خدا برای ما سرنوشتی در نظر گرفته. افسانه ی شخصی ما را. چیزی که ما را به خوشبختی می رساند. اما معنی اش این نیست که می خواهیم به سوی مشقت برویم. در این صورت، با تمام این مشکلات، زندگی ما معنادار خواهد بود. اما راه های بسیاری وجود دارند که می توانیم آن ها را برگزینیم، اما سرنوشت ما و افسانه ی شخصی ما نیستند. برای همین است که از رویارویی با نبردی که پیش روی ما، در سرنوشت ما قرار دارد، می ترسیم. و به سوی سرنوشتی می رویم که از آن ما نیست. اما توسط شرایطی دیگر که گمان می کنیم نیرومندتر از ما هستند، بر ما تحمیل می شوند. ممکن است آدم این سرنوشت را انتخاب کند که: آه! من باید از این قانون پیروی کنم، چون در این صورت همه خوشحال می شوند. ما هرگز نمی توانیم همه را خشنود نگهداریم. از لحظه ای که افسانه ی شخصی مان را انتخاب می کنیم، باید به خاطرش بجنگیم. این چیزی است که برای ما "نوشته شده"، ولی می توانیم آن را فراموش کنیم و راهی را انتخاب کنیم که برای ما مکتوب نیست. بدین ترتیب،"مکتوب" سرنوشت ماست. آنچه برای ما رقم خورده. سرنوشت محتوم و حکمی غیر قابل تغییر و از پیش تعیین شده، پدیده ای همواره در حال حرکت است.
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387 21:17 توسط مینو |
از خدا پرسيدم:خدايا چطور مي توان بهتر زندگي کرد؟ خدا جواب داد:گذشته ات را بدون هيچ تاسفي بپذير،با اعتماد زمان حال ات را بگذران و بدون ترس براي آينده آماده شو.ايمان را نگهدار و ترس را به گوشه اي انداز .شک هايت را باور نکن و هيچگاه به باورهايت شک نکن. زندگي شگفت انگيز است فقط اگر بداني که چطور زندگي کني + نوشته شده در چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387 22:20 توسط مینو |
مردی متوجه شد که گوش همسرش سنگین شده و شنوائیش کم شده است. به نظرش رسید که همسرش باید سمعک بگذارد ولی نمیدانست این موضوع را چگونه با او در میان بگذارد. بدین خاطر، نزد دکتر خانوادگیشان رفت و مشکل را با او در میان گذاشت. دکتر گفت برای این که بتوانی دقیقتر به من بگویی که میزان ناشنوایی همسرت چقدر است آزمایش سادهای وجود دارد. این کار را انجام بده و جوابش را به من بگو: «ابتدا در فاصله 4 متری او بایست و با صدای معمولی مطلبی را به او بگو. اگر نشنید همین کار را در فاصله 3 متری تکرار کن. بعد در 2 متری و به همین ترتیب تا بالاخره جواب دهد.» آن شب، همسر آن مرد در آشپزخانه سرگرم تهیه شام بود و خود او در اتاق تلویزیون نشسته بود. مرد به خودش گفت الان فاصله ما حدود 4 متر است. بگذار امتحان کنم. سپس با صدای معمولی از همسرش پرسید: عزیزم شام چی داریم؟ جوابی نشنید. بعد بلند شد و یک متر جلوتر به سمت آشپزخانه رفت و دوباره پرسید: عزیزم شام چی داریم؟ باز هم پاسخی نیامد. باز هم جلوتر رفت و از وسط هال که تقریباً 2 متر با آشپزخانه و همسرش فاصله داشت گفت: عزیزم شام چی داریم؟ باز هم جوابی نشنید. باز هم جلوتر رفت و به در آشپزخانه رسید. سوالش راتکرار کرد و باز هم جوابی نیامد. این بار جلوتر رفت و درست از پشت سر همسرش گفت: عزیزم شام چی داریم؟ زنش گفت: مگه کری؟ برای پنجمین بار میگم: خوراک مرغ! + نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387 16:47 توسط مینو |
*برای روز سیزدهم عید* یک مشت دانه گندم، توی پارچه ای نمناک خیس خوردند.جوانه زدند و سبز شدند.کمی که بالا آمدند دورشان را روبانی قرمز گرفت و همسایه ی سکه و سیب شدند. بشقاب سبزه آبروی سفره ی هفت سین بود. دانه های گندم خوشحال بودند و خیال شان پر بود از رقص گندم زار های طلایی.آنها به پایان قصه فکر می کردند. به قرص نانی در سفره و اشتیاق دستی که آن را می چیند. نان شدند بزرگ ترین آرزوی هر دانه ی گندم است. اما برگ های تقویم تند و تند ورق خورد و سیزدهمین برگ، پایان دانه های گندم بود. روبان قرمز پاره شد و دستی دانه های گندم را از مزرعه ی کوچکشان جدا کرد. رویای نان و گندم تکه تکه شد. و این آخر قصه بود. دانه ها دلخور بودند،از قصه ای که خدا برایشان نوشته بود. پس به خدا گفتند:"این قصه ای نبود که دوستش داشتیم، این قصه نا تمام است و نان ندارد." خدا گفت:"قصه ی شما کوتاه بود،اما نا تمام نبود.قصه شما، قصه ی جوانه زدن بود و روییدن.قصه ی سبزی،قصه ای که برای فهمیدنش عمری باید زیست. قصه ی شما،قصه ی زندگی بود و کوتاهی اش،رسالتتان گفتن همین بود." خدا گفت:"قصه ی شما اگر چه نان نداشت،اما زیبا بود، به زیبایی نان." از کتاب هر قاصدکی یک پیامبر است*عرفان نظرآهاری* + نوشته شده در سه شنبه سیزدهم فروردین 1387 14:32 توسط مینو |
رابطه(از هر نوع که باشد)مانند مشتی شن است که در دستان تو قرار دارد.وقتی آنها را با دستان باز در دست می گیری شن ها در دستت باقی می مانند.ولی همین که برای حفظ آنها دست خود را می بندی و محکم فشار می دهی شن ها از میان انگشتانت می ریزند.ممکن است مقداری از آنها را نگه داری ولی بیشتر آن ها می ریزند.رابطه هم شبیه به همین است در صورت حفظ آن همراه با احترام قایل شدن آزادی برای دیگران احتمال دارد سالم بماند.ولی اگر آن را خیلی محکم همراه با احساس مالکیت شدید در دست بگیری رابطه از دست می رود و محو می شود. خلیل جامیسون.تئوری عیب جویی + نوشته شده در دوشنبه پنجم فروردین 1387 14:19 توسط مینو |
|
| |||||